|
|
|
|
|
همه را می شنوم می بینم من به این جمله نمی اندیشم به تو می اندیشم ای سراپا همه خوبی تک و تنها به تو می اندیشم همه وقت همه جا من به هر حال که باشم به تو می اندیشم تو بدان این را تنها تو بدان تو بیا تو بمان با من تنها تو بمان جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب من فدای تو به جای همه گل ها تو بخند اینک این من که به پای تو درافتادم باز ریسمانی کن از ان موی دراز تو بگیر تو ببند
"سالها دفتر ما در گرو صهبا بود رونق میکده از درس و دعای ما بود" |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 13:3 توسط صهبا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام سلام
حال من که خوبه اونم خفن شما چطور؟ حالتونم خوب نباشه الان با خبری که بهتون میدم خوب میشین.فقط مواظب باشید از خوشحالیه زیاد یه وقت پس نیفتید.
خوشحال شدین نه؟درکتون میکنم الان در پوست خود نمیگنجید... ببینید من انتظار کادو از شما ندارم. هدیه به من:یک شعر زیبا که یکی از کلماتش "صهبا" باشه. مخصوصا شعری که اسمم ازش انتخاب شده. پست بعدی بهتون میگم. با تشکر
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 12:32 توسط صهبا
|
|
||
|
|
|
|
|
این روزا عادت همه رفتن و دل شکستنه درد تموم عاشقا پای کسی نشستنه
این روزا مشق بچه ها یه صفحه اشفتگیه گردای تو اینه ها فقط غم زندگیه
این روزا کار ادما دلای پاکو بردنه بعدش اونو گرفتنو به دیگری سپردنه
ابن روزا سهم عاشقا حسرت و بی وفاییه جرم تمامشون فقط لذت اشناییه
این روزا چشمای همه غرق نیاز و شبنمه رو گونه هر عاشقی یه قطره بارون غمه
این روزا عادت گلا مرگو بهونه کردنه کار چشای ادما دل رو دیوونه کردنه
این روزا قصه ها همش قصه دل سوزوندنه خلاصه حرف همه پر زدنو نموندنه
این روزا درد ادما فقط غم بی کسیه زندگیشون حاصلی از حسرت و دلواپسیه
این روزا اشکمون فقط چاره بی قراریه تنها پناه ادما عکسای یادگاریه
مردم ما به همدیگه فقط زود عادت میکنن حقا که بی وفایی رو خوبم رعایت میکنن
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 15:49 توسط صهبا
|
|
||
|
|
|
|
کاش می دیدم چیست انچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است اه وقتی که تو لبخند نگاهت را می تابانی بال مژگان لبانت را می خوابانی اه وقتی که توی چشمانت ان جام لبالب از جاندارو را سوی این تشنه جان سوخته می گردانی موج موسیقی عشق از دلم می گذرد. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 14:56 توسط صهبا
|
|
||
|
|
|
|
|
کنار اشنایی تو اشیانه می کنم فضای اشیانه را پر از ترانه می کنم کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای؟ و من برای زندگی تو را بهانه می کنم
روزی از من پرسیدی منو بیشتر دوست داری یا زندگی رو؟ و من در جوابت گفتم زندگی. ناراحت شدی و گذاشتی رفتی.اما نمی دونستی تمام زندگیم تو بودی! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 23:53 توسط صهبا
|
|
||
|
|
|
|
|
می روی و من فقط نگاهت می کنم تعجب نکن که چرا گریه نمی کنم بی تو یک عمر فرصت برای گریستن دارم اما برای تماشای تو همین یک لحظه باقیست
و شاید همین یک لحظه اجازه زیستن در چشمان تو را داشته باشم
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 14:31 توسط صهبا
|
|
||
|
|
|
|
|
اونی که می گفت جونش به جونت بنده حالا داره به گریه هات می خنده! اونی که می گفت بدون تو می میره دروغ می گفت دلش جنس کویره! دروغ می گه تو گوش نده به حرفاش نگو هنوز می خوای بمونی باهاش خیال نکن بدون اون می میری بذار بره نباشه جون می گیری
در حسرت چشمان تو دل ماه شکست چشمان هزار غنچه در راه شکست تو رفتی و بعد تو دلم مثل بلور افتاد ز برج شوق و ناگاه شکست
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 21:15 توسط صهبا
|
|
||
|
|
|
|
|
گفتی که به احترام دل باران باش باران شدم و به روی گل باریدم گفتی که ببوس روی نیلوفر را از عشق تو گونه های او بوسیدم گفتی که ستاره شو دلی روشن کن من هم چو گل ستاره ها تابیدم
گفتی که برای باغ دل پیچک باش بر یاسمن نگاه تو پیچیدم گفتی که برای لحظه ای دریا شو دریا شدم و تو را به ساحل دیدم گفتی بیا و لحظه ای مجنون باش مجنون شدم و ز دوریت نالیدم گفتی که شکوفه کن به فصل پائیز گل دادم و با ترنمت روییدم گفتی که بیا و از وفایت بگذر از لهجه بی وفاییت رنجیدم گفتم که بهانه ات برایم کافیست معنای لطیف عشق را فهمیدم |
||
|
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 0:30 توسط صهبا
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم میخواهد زندگی را از زاویه ای دیگر ببینم.
دوست دارم نگاه هندسی به زندگی داشته باشم و محیط پیرامون خود را با دیدی نو محاسبه کنم. دلم میخواهد مساحت عمرم را بسنجم و به شخصیتم شکل مناسبی بدهم. میتوانم زندگی را مربعی فرض کنم که اضلاع ان را ایمان- هدف -امیدو عشق تشکیل داده اند یا مثلثی که زاویه های ان علم-ایمان و انسانیت باشد. میتوانم مرکز دایره حیاتم را انتخابهای خوب قرار دهم. چرا سطحی بیندیشم؟ وقتی دوست دارم به افکار و زندگیم عمق دهم و میتوانم حجم معنویتم را افزون سازم. من میتوانم از نقطه های خط عمرم خطی مستقیم در جهت خوبی و مهربانی ترسیم کنم. من دلم میخواهد زندگیم بر قاعده پاکی استوار باشد.به موازات حق پیش بروم و زاویه دیدم باز باشد. وقتی این قدر توانایی دارم چرا شکل غیر منتظم باشم و از میان خطوط خط های شکسته و منحنی را برگزینم؟ من میتوانم منشوری باشم شفاف که از هر سو جلوه ای خاص دارد. منشوری که نور را به راحتی تجزیه میکند و فضا را با رنگهای دلپذیر و جذاب محبت-امید-عشق- عرفان و... می اراید. من دوست دارم حساب عمرم را داشته باشم. من نمیگذارم انچه از چشمه های استعدادم میجوشد و در نهر زمان جاری میشود هدر رود. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 23:2 توسط صهبا
|
|
||
|
|
|
|
|
زمان................. بس کند می گذرد برای انان که در انتظارند بس تند می گذرد برای انان که می تر سند بس طولانیست برای انان که در اندوهند و بس کوتاه برای انان که خوش اند
اما ابدیست برای انان که |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 16:1 توسط صهبا
|
|
||